منفی دویست و هفتاد و سه

گل‌هایش، زندگی‌اش بودند. صبح که از جایش بلند می‌شد، نخستین کارش دیدن گل‌ها از پنجره‌ی اتاقش بود.
در مدرسه، مدام به گل‌هایش فکر می‌کرد؛ حتا وقتی با دوستانش بیرون می‌رفتند هم، باز تصویر باغچه‌ی زیبایش در ذهنش می‌چرخید.
باغچه نیز روز به روز زیباتر و رنگارنگ‌تر می‌شد، گویی او نیز هر روز بیشتر و بیشتر شیفته‌ی پسرک می‌شد.

روزگار گذشت، پسرک باید برای درس خواندن به شهر می‌رفت. ذهنش به هم ریخته بود. نمی‌دانست باید چه کند. رنج دوری از تمام اطرفیانش از یک سو، و دوری از باغچه‌ای که عاشقش بود از سوی دیگر او را آزار می‌داد.

هر طور که بود، پسرک به شهر رفت. طی دو سالی که در شهر بود، بسیار به باغچه‌اش فکر می‌کرد، و برنامه‌های بلندپروازانه‌ای برایش می‌ریخت. این فکرهای شیرین، تنها دلخوشی او در تنهاییِ بی‌رحمی که پیرامونش را فراگرفته بود، بود…

روزی که به ده بازگشت، باغچه‌اش را دید که دیگر به شادابی گذشته نیست. نامرتب، پر از علف‌های هرز؛ با خود فکر کرد، با طلوع خورشید کار روی باغچه را شروع می‌کنم. ولی خورشید طلوع کرد و او خواب را ترجیح داد.
با خودش گفت، عیبی ندارد، ظهر باغچه را منظم می‌کنم. ولی این نیز فراموش شد. بالاخره بعد از یکی دو هفته به سراغ باغچه رفت.

یک سال گذشت. دیگر آن باغچه زبانزد مردم ده نبود. دیگر چهره‌ای شگفت‌انگیز و رنگارنگ نداشت؛ باغچه‌ای بود مثل همه‌ی باغچه‌های دیگر.

***

بغض گلوی پسرک را می‌فشرد. سرمای عجیبی وجودش را فرا گرفته بود. همینطور که در گوشه‌ای کز کرده بود، به این می‌اندیشید که طی یک سالی که گذشته بود، نتوانسته بود عشق ده‌ساله‌اش نسبت به گل‌هایش را بازگرداند. تنها چیزی که به زندگی‌اش معنی می‌داد، این چنین از دست رفته بود. با خود می‌گفت که آیا رسم دنیا چنین است؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *